تبليغاتX
مســــــــــافرکوچولو

مســــــــــافرکوچولو

قشنگي ستاره ها واسه خاطر گليه كه نمي بينيمش

مادرم...

دلم گرفته از این شهر

با شمام ای مردمان خوناشام

این گل که مثل کفتار لاشه اش کردید

تا استخوانش نصیب همایان شود!!!

تمامیٍِِِِ من است

زاده است وزنده ام.


پ.ن:دلم برای مادرم تنگ است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 22:35  توسط "نارسیس"  | 

یادگاری




بنویس


از زخم های رخنه کرده


بر تن درخت پیری که


تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــا


 ریشه هایش کنج خانه

 

در خاک است




پ.ن:راستی واقعاچه گذشت؟



+ نوشته شده در  دوشنبه 28 شهریور1390ساعت 23:38  توسط "نارسیس"  | 

گلدسته هایت...

تقدیم به امام هشتم




چشم هایم


با عقربه های ساعت آمیخته


تا ناقوس حیات


از گلدسته هایت به گوش برسد،


تنم آماده کبوتر شدن است


تا آسمان هشتمت.




پ.ن:اما رضا من اومدم.


+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1390ساعت 20:17  توسط "نارسیس"  | 

بیکرانه..............................................................................






در انتهای هر سفر

در آیینه

دار و ندار خویش را مرور میکنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دلم!

در آخرین سفر

در آیینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است.


گم گشته ام،کجا!


ندیده ای مرا؟!




 پ.ن1:از حسین پناهی مرحوم

روحش شاد


پ.ن2:چه کسی میداند چه اندازه میبارد

چه کسی میداند؟!

من کجا گم شده ام؟!

چه کسی میداند؟؟؟!!!






+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1390ساعت 22:5  توسط "نارسیس"  | 

تولد


+ نوشته شده در  دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 11:57  توسط "نارسیس"  | 

سلام به همه دوستان

دریکی مانده به آخرین روز سال ۱۳۸۹ هستیم ومن این ترانرو که خیلی دوسش دارم وتمومش برام خاطرس تقدیم میکنم به همه


بوی عیدی بوی توتبوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم
———————
شهیار قنبری لندن 1976 ،1355
آهنگساز : اسفندیار منفردزاده
خواننده : فرهاد




نوروز ایرانی بر ایرانیان مبارک

+ نوشته شده در  شنبه 28 اسفند1389ساعت 16:10  توسط "نارسیس"  | 

کوچه

سلام

امروز کتاب فارسی عمومی از استاد عزیزم دکتر مدرس زاده(استادزبان و ادبیات دانشگاه آزاد اسلامی واحد کاشان) رو داشتم ورق میزدم ومیخوندم که تصمیم گرفتم بی هوا صفحه ای رو باز کنم و مطلبی رو که اومد بنویسم

شعریکه اومد این بود:

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

فریدون مشیری


پ.ن:

تقدیم به تمام اوناییکه ازین شعرخاطره دارند.


+ نوشته شده در  شنبه 30 بهمن1389ساعت 18:51  توسط "نارسیس"  | 

ولنتاین مبارک

سلام به همه عاشقای واقعی دنیا

کی فکرشومیکرد:

دستت تودست من هم پای هم رفتن

باهم خطرکردن کی فکرشو میکرد

نزدیک وهم پرسه شبی که بی ترسه

من تو خدا هرسه کی فکرشو میکرد

کی فکرشو میکرد عاقبت کارو

بعدازیه عمرحسرت اینهمه دیدارو

کی فکرشومیکرد عاقبت راهو

پلنگ ناباور توبستر ماهو

من عاشقت بودم تموم این سالا

ازاولین دیدار تا به همین حالا

من عاشقت بودم ازمتن پروانه

ازاولین فصل نگاه دزدانه

حالا تو اینجایی این کار تقدیره

میدونیکه قلبم دورازتومیمیره

حالا تو بعدازاون دوران اشک ودرد

کنار من هستی کی فکرشو میکرد

کی فکرشومیکرد عاقبت کارو

بعدازیه عمرحسرت اینهمه دیدارو



این ترانه باصدای آقای رضایزدانی را تقدیم میکنم به عشقم(همسرم)مرتضای عزیزم

 

ولنتاینت مبارک گوگولی بقول رویا هانی

 

وتقدیم به تمام عاشقای دلشکسته دنیا

دعا میکنم که تمام عاشقا به وصال معشوقشون برسن


 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 12:30  توسط "نارسیس"  | 

نارسیس اسطوره زیبایی

کیمیاگرکتاب یکی ازهمسفرانش درکاروان را برداشت و ورق زد.به حکایتی درباره نارسیس رسید.کیمیاگرباافسانه نارسیس آشنا بود:

"نارسیس هرروزبرآبگیری خم میشدتازیبایی خود را در آن تماشا کند روزی به قدری شیفته زیبایی خود شده بود که در آب افتاد وغرق شد بجای او گلی روئید که نرگس نامیده شد"

اما نویسنده این حکایت را به شکل دیگری پایان داده بود:

"وقتی نارسیس مرد پریان جنگل سراغ آبگیر رفتند و دریافتند که آب شیرین و گوارای آن از اشک آبگیر شور شده است

پریان از آبگیر پرسیدند:

-چرا گریه میکنی؟

=برای نارسیس

-آّه!هیچ جای شگفتی نیست که تودر عزای نارسیس گریه میکنی زیرا هرچند ما در جنگل سایه به سایه اش راه میرفتیم تنها تو بودی که میتوانستی از نزدیک به زیبایی او چشم بدوزی

=مگر نارسیس زیبا بود؟

-چه کسی بهتر از تو این را میدانست؟نارسیس هرروز زیبایی خود را در تو تماشا میکرد.

آبگیر لحظه ای غرق سکوت شد و گفت:

=هرگز به زیبایی نارسیس پی نبرده بوده ام به این دلیل برایش گریه میکنم که هرگاه او بر روی من خم میشد تا خود را ببیند من زیباییم رادر چشمانش تماشا میکردم."

کیمیاگر اندیشید چه حکایت زیبایی!!!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:نوشته پائولو کوئیلو از کتاب کیمیاگر

--------------------------------------------

پ.ن۲:چند عکس از پائولوکوئیلو در ایران

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 10:45  توسط "نارسیس"  | 

سلام سلام سلام

دیدم با این قالب جدید حیفه که مطلب جدید نذارم

ازهمه دوستانی که اومدنونظرگذاشتن ممنون

نفس هادرگریبان است

هوابس ناجوانمردانه سرداست

خداروشکربعدازکلی رازونیازودعای بارانبالاخره برفم دیدیم!!!!!!!!!!!!!

راستتش ایام امتحاناستومن بیچارمکه وسط ترم مزدوجشدموواویلا بدرساکه یکی ازیکی سخت ترررررررررررررررر

دلیل آپ شدنم این بود که امشب بابا یه شعر خوند علاوه براینکه تمام کودکیموزنده کرد

روزگارشیرین مدرسه رویادم آورد خستگی امتحانات ازتنم رفت

واااااااااااای چه دورانی بود

یادش بخیر

باخودم گفتم بدنیست شمادوستای عزیزم به دوران مدرسه ببرموخاطراتوزنده کنم

تقدیم بشماوروزگارپاک کودکیامون:

اولین روز دبستان بازگرد

کودکیها،شادوخندان بازگرد

 

بازگردای خاطرات کودکی

برسواراسبهای چوبکی

 

خاطرات کودکی زیبا ترند

یادگاران کهن ماناترند

 

درسهای سال اول ساده بود

آب رابابابه سارا داده بود

 

درس پندآموز روباه وخروس

روبه مکارودزدوچاپلوس

 

روزمهمانی کوکب خانم است

سفره پرازبوی نان گندم است

 

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

 

باوجودسوزوسرمای شدید

ریزعلی پیراهن ازتن میدرید

 

تادرون نیمکت جامیشدیم

ماپرازتصمیم کبری میشدیم

 

پاک کنهایی زپاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 

کیفمان چفتی برنگ زرد داشت

دوشمان ازحلقه هاشان درد داشت

 

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفترهابه رنگ کاه بود

 

هم کلاسیهای دردورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

 

بچه های دکه سیگارسرد

کودکان کوچک امامرد مرد

 

کاش هرگززنگ تفریحی نبود

جمع بودن بودوتفریقی نبود

 

کاش میشد بازکوچک میشدیم

لااقل یک روز،کودک میشدیم

 

یادآن آموزگارساده پوش

یادآن گچهاکه بودش روی دوش

 

ای معلم نام وهم یادت بخیر

یاد درس آب بابایت بخیر

 

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرداین مشقهاراخط بزن


.ن:نمیدونم این شعرازکیه اما سپسگذارم ازشاعرش وآفرین میگم بذوقش که تواین سرماوسختیه امتحاناروحمونوازش کرد.

تقدیم بشما

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 دی1389ساعت 1:8  توسط "نارسیس"  | 

بم وغربت...

سلام دوستان

یادمه  صبح شنبه بود ُ مامان بابا تهران بودن و من و داداشم داشتیم آماده میشدیم بریم مدسه

اونموقع هاشبکه یک صبح بخیر ایران رو نشون میداد ُ چشام هنوز خواب بود که بادیدن صفحه تلویزیون مات موند

سرتاسر صفحه ویرونه های یه شهر بود

بابغض صدای تلویزیونوزیاد کردم

مجری گفت:((هموطنان عزیز بامدادروز جمعه پنجم دی ماه شهرتاریخی بم براثرحادثه زلزله باخاک یکسان شده ومتاسفانه تعدادی زیادی از هموطنانمان دراین حادثه جان خود را ازدست دادند.))

بیهواسست شدمونشستم اشک توچشام حلقه زد

داداشمم مث من گیج ومنگ تلویزیون رو نگاه میکرد

...

تقریبا پنج سال بعدازون حادثه بود که رفتیم بم

جالب بود که هنوز بعدازین همه سال بم یه ویرونه بودومردمش جای خونه تو کانکس زندگی میکردن

...



بیادبم:

وقتی پلک هایت رابستی ورفتی

وقتی آغوشم از میان خاک تنها بیرون آمد

ندیدم عروسکت موهایش را ببافد

پیراهن گل گلیش را بتن کند

تاکی این عکس لب تاقچه خاک بخورد؟

دستمالت تار میزند

چندین بار دیگر این خاک را مرور کنم؟

پاییز آمدو توبازهم!!!

تنم دارد اینجا میپوسد

میان نخلهاییکه چندسالیست خاموشند

بیاد داری شب پرستاره را

شبی که تمام چشم های خسته خوابیدند

برا ی آرامش فردا

فرداییکه بجای خورشیدش

ماه قرمزطلوع کرد

وخفتگان را از میان کفن بسترهای خاکیشان بیرون کشید



پ.ن:یاد ایرج بسطامی وتمامی عزیزان رفته بخیر.
+ نوشته شده در  شنبه 4 دی1389ساعت 11:21  توسط "نارسیس"  | 

اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه ي اوست....


ايام سوگواري امام مظلوم حسين بن علي ويارانش را تسليت عرض مينمايم.

--------------------------------------------------------------------------------------------

صداي خون در سرم مي پيچد،

ناله ريشه درگلومي زند،

نواي فراق مي نوازند

ميان دو دلداه،

خورشيد اقتدار بر بالاي قتلگاه ايستاده.

سكوت محض فراميرسد،

وناله ها؛

ازهرسوزبانه مي كشند،

گوشواره هاي خونين در دستان شيطان،

فضاپرمي شود ازصوت،

طنيني كه روح از تن جدا ميكند.

  سِرّ  ِ خدا بر سر نيزه ها قرآن مي خواند.

+ نوشته شده در  شنبه 20 آذر1389ساعت 20:28  توسط "نارسیس"  | 

بدون عنوان

سلام بدوستان همیشگی

چندوقتی است حس نوشتن ندارم

تازه بنظرم اینکه همش کارای خودموبذارم تکراری وخسته کننده میشه

میخوام کمی متحول بشوم وبامطالب جالب بیام سراغتون

خوش باشین وتواین آلودگی ها سلامت بمونین

دعاکنین یه برف وبارون اساسی بیاد حس کنیم زمستونو

ناسلامتی زمستونه ها!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آذر1389ساعت 16:37  توسط "نارسیس"  | 

جامانده ام

سلام

سلام

سلام

اومدم با کمی تاخیر

ممنونم از تمامی دوستانیکه اومدن وبرام نظر گذاشتن.




 جامانده ام

میان چشم های منتظرعروسک

زمان چقدر سریع مرا گذراند

ازآنچه تمام زیستن من بود

راه درازیست میان من وتو

دستانمان چه کوتاهند

...

فرامیرسدازبهار

امیدهای خشکیدمان

شکوفه میدهد ستاره

روز را به انتظارشب زنده ام.



پ.ن:

چه زیباشدبهار

آنگاه که تودرآن زاده شدی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 21:0  توسط "نارسیس"  | 

دنیای ما

وقتی دنیاموازسرمیگیرم
جزنگاه توچیزی ندارم
مثل خون جاری میشی تورگهام
جزتودیگه عزیزی ندارم


لحظه های ترک خورده وخشک
لحظه های شکست ترانه
باتوتازه میشن جون میگیرن
گل میدن توی دست ترانه


واژه ها،جمله ها،قصه هامون
پر میشه روتن چکنویسم
از نگات رنگ ماه و میگیرم    
روی دیوار شب مینویسم:

"روحمی عمرمی زندگیمی
توی دلگرمی ِ من سهیمی
توی رویای من پامیذاری
مثل یه آرزوی قدیمی"

 
میدونی گونه هام سردوخشکه
توبیا این زمستونوبشکن
بشکن این خسته وبی رمق رو
تاکه دنیا بشه تو بشه من!

 

پ.ن:درسیاهی چشمانت رازی است که مثل روز روشن است"دوستم داری"

+ نوشته شده در  شنبه 27 شهریور1389ساعت 21:40  توسط "نارسیس"  | 

انباری

وقتي وزيدن گرفت

ذره ذره وجود مرا با خود برد

تا دستان فراموشي

تا جاييكه

نه تو بودي

نه عطر تو

نه ياده تو

پرنده اي شدم

براي خلاصي خودم را به دروديوار زدم

جزصداي شكسته شدنم نشنيدم

لرزان نشستم

زانوانم را درآغوش كشيدم

سكوت گوش خراشي از وجودم زبانه كشيد

گوشهايم را تيزتر كردم

آشنا بود

اما دوره دور

نوري بود . . . عميق

دستانم را هرچه بيشتر رها مي كردم

زنجير پاهايم سفت تر ميشد

خسته شدم.

ماندم.

هرنفس كه ميزدم،

مرگ را پيش تر ميخواندم!

درون خود جمع شدم،

صداي گام هايش نزديكتر مي شد،

وحشتي عميق فضا را نفس مي كشيد

نفس هايم به شماره افتاده بود

صدا هم نزديكتر

حالا به راحتي ميتوان قدم ها را شمرد

چشم هايم را بستم

مي لرزم

لولاي پير در فرياد مي كشد

سكوت با ترسم گره مي خورد

يك

دو

سه

 

 

 

تو كه بازم گوشه انباري قايم شدي!!!!!!!!!!!!!!



+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 19:22  توسط "نارسیس"  | 

لعنت به اين زمونه

وقتي بي دليل ميون اين همه غربت قدم ميزنم.



گاهي ميان خودمان گم مي شويم

مثل كودكي

عاري ازهرزخم وكينه؛

رنگ جوهر ميماند

روي گلهاي سپيد قالي

حتي وقتي باز كودك مي شويم.

لابلاي برج هاي پوشالي

دفتر نقاشيم را پيدا مي كنم،

طرحي از آخرين لبخند

وقتي آسمان آبي بود.

هنوز هم آفتاب گرفتاراست

پشت پلك هاي بسته ي شهر

مثل زمان پشت چراغ هاي قرمز

مثل پروانه ها،

مثل انگشتهاي مانده لاي چرخ هاي صنعت،

 

 

بايديك پاك كن بزرگ بخرم.



+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 13:34  توسط "نارسیس"  | 

چقدازهم دوریم...

ميان من وشما

حرفي براي گفتن نيست

توازنسل ديروزي

من فردا

بين من وشما هزارن سال فاصله!

من سكوتِ فريادم

شما فرياد خموشي،

هميشه به سكوتم فراخوانده اي

به پستوي خانه ات

ومن در خود فرياد ميكشم

كاش مثل تو كربودم.    

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 18:43  توسط "نارسیس"  | 

امید... ؟!

تقدیم به تمام مادران دنیا:

مثل همیشه خسته از راه رسید,

باکلکسیونی از گرانترین داروها وآلبومی از جدیدترین عکسهای رادیوگرافی.

باهزار نذر ونیاز برای برگرداندن امید به چشم های خسته از زندگی که ته نگاهش به آینده کودک بی پناهش بود,به خانه آمده می آمد.

دستان سوراخ سوراخش توان گره خوردن نداشت,دلش را به آستانش گره زده بود.

تنها داراییش آخرین قطرات اشکش بود.

 

مادریکه با هر نفس سرطان را پس می زد تا شاید بتواند دخترک ظریف ولاغرش را در لباس سفید عروسی ببیند.

دختریکه تمام آرزوهایش را کنار تخت مادر بیمارش جا گذاشته بود.



 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 19:18  توسط "نارسیس"  | 

بی هیچ مقدمه ای:

 

 کنارمن

خاموش و بی صدا منشین

حرفی بزن

رازی بگو

طرحی بکش

بشکن این سکوت را

چشمانم بیش از این تاب خموشی ندارند.

+ نوشته شده در  شنبه 29 خرداد1389ساعت 15:54  توسط "نارسیس"  |